تبليغاتX
حلقه ارتعاش

حلقه ارتعاش

هر نقطه در جلوی هر موج انفجاری ، منشا ظهور امواج انفجاری دیگری می گردد. . . . .

پرده برداری از یک ترفند در شعر امروز/لیلا مشفق

« انگشت به انگشت فرج است » / احسان مهدیان

من از دروغ متنفرم  از دهانی که دندان هم دارد

که نباید طمع کند و مجبور باشم عقل عاشقی را درآورم

و خیابان های منتهی به کوچه باغ نعلبندان را

نه ! سهراب نگرد ! کسی کفش هایت را صدا نزد

پای پیاده  /  ابتدا کفش پایمان نیست

جوراب نداریم و این همه انگشت لخت لخت !!

مادرزاد هرچه بخواهی / در قصابی محل

البته در دیوان حافظ ... هم داری

به زبان نمی توانم بیاورم که نباید

دهانم که هنوز از بوی شیر ردی پیدا کند

باید پستان مادرم را منکر شوم

بیمارستان بزرگ شهر هم جای تخت

چه کنم خوابم می آید

با همان پای برهنه و لخت لخت بخوابم

آقا انگشت به انگشت فرج است !

باور کن هر پنج انگشت محرم  اند

و اگر نه باید از ته در بیاورم

اصلا نسبتی که من دارم به ناخن هایت نمی رسد

جای پا در آفتابگیر پنجره ام مانده

ردی در چشم کبوترهای همسایه

جیغ هایی که پشت سر هم در اتاق زایمان بلند تر

از این بلایی که آدم سرش درآورده

زمین جای نشستن ندارد

سکوها پر از جمعیتی نالان شده

پشت بد خواهان و دلالان شده

من هنوز نمی دانم با بلیط شهرداری

چقدر به دربی پاییز نزدیکم

چقدر این افتضاح بهاره را بپوشم

با عینک دودی مقابل مانکن ها لخت شوم

اما فکر کنم : معضل آب دماغ از کجا تا به شما

جنگ جدیدی در تقویم نوشته

نارنجک های تازه / مین های از آب گذشته

و انگشتانی که لخت لخت / باید از مقابلم رژه بروند

 برو / برو  ........... که رفتم!

دیگر زمین حرفی برای رقصیدن  ندارد !

 

ارتعاش با ظرفیت انگشت های پا  یا نقد پست مدرنیسم !

 

پیش حرف :

شعر علی رغم  غر زدن های متوالی و پیچیدگی های خاص این زبانِ منحصر به فرد آنقدر در حال تحرک و به قول مهرداد فلاح جنب و جوش است که با افسردگی بیگانه بوده و بالاخره عکس العمل های مختلفی از جمله گیجی – زیبایی- زشتی  – کلافگی – هم ذات پنداری -  طنز و ...  به سراغمان می آید .

کشبافت یکی زیر یکی رو ، در ساختار سطرها!!

من از دروغ متنفرم  از دهانی که دندان هم دارد

که نباید طمع کند و مجبور باشم عقل عاشقی را درآورم

پیچیدگی در ذات این زبان و مهارت نویسنده است که شکل می گیرد نه یک تصور پیش آگاهانه! یک خوانش ساده آن را بازنمایی کرده و مفاهیم را لااقل در یک وجه نشان می دهد مثل :

نفرت : نفرت از دروغ / از طمع / از عاشقی های عاقلانه  -  باز بر می گردد به استعاره ی «  دندان طمع را کشیدن »

ارتباط دهان و دندان - ارتباط دروغ گویی و دهان - دندان و عقل « دندان عقل را درآوردن » و ....

خیابان های منتهی به کوچه باغ نعلبندان را - نه ! سهراب نگرد ! کسی کفش هایت را صدا نزد

با نفوذ در ضرب المثل ها به نوعی به نسبیت و دوری از حکم کردن می رسد .

پای پیاده  /  ابتدا کفش پایمان نیست

جوراب نداریم و این همه انگشت لخت لخت !!

مادرزاد هرچه بخواهی

 در قصابی محل

البته در دیوان حافظ ... هم داری

به زبان نمی توانم بیاورم که نباید

دهانم که هنوز از بوی شیر ردی پیدا کند

باید پستان مادرم را منکر شوم

 

گفتگوبا یک شاعر دیگر :

چه کسی بود صدا زد سهراب کفش هایم کو ؟ « سهراب سپهری »

بعد اشاره به انگشت و لخت بودن آن به جایی بر می گردد و تجاهل العارفانه می نویسد :

اگر از دهانم ردی از شیر پیدا کنند باید پستان مادرم را منکر شوم    و الخ ..

این رفتارها نشان دهنده نوعی گردش است که مهارت نویسنده در آمیختگی حس شاعرانه و زبان است.

در شعر پست قبلی هم اطلاعیه ای بود مبنی بر اینکه "من پست مدرن نیستم"  همین پراکندگی و مهارت در نقد مدرنیسم  چنان به کار گرفته شد  که به بومیت کشیده شد و پست مدرن را با رسیدن به تک تک فقرات به نقد کشید. حالا که زیست بوم ها امروزه در نقد پست مدرن سر درآورده اند، متن های ارتعاش و به عنوان نمونه این شعر، در همین راستا می توانند تعریف شوند.

ارتعاش، نمونه بارز این جریان اعتراضی است. اگرچه کثرت و تعدد مفاهیم در آن به چشم می خورد، در مقابل با در نظر گرفتن کل سیستم مفاهیم منفرد در اثر نمایش داده می شود و سپس مخاطب را وادار به کشف رابطه می کند و این نتیجه ی رفت و برگشت ها و ارتباطات منظم و نامنظم است که در تکانه های  امواج ِ اتفاقات درون متن شکل می گیرد که مکررا این ارتباط  را کاملا در عمق و با همان شیوه ها و شگردهای ارتعاشی ، نمایان می کند.  البته به نظر می رسد چیزی که منشا آن شعر کلاسیک فارسی است و نمونه های سبک عراقی شاید ! در این شیوه ها بی تاثیر نیست !

زبان را  در این  اشعار  می توان با این فرض که  ابزار است  و حتی با این نگاه که زبان ابزار نیست،  به نوعی ظرفیت و یک بده – بستان، محسوب نمود.

آقا انگشت به انگشت فرج است !

باور کن هر پنج انگشت محرم  اند 

 و اگر نه باید از ته در بیاورم

که ماهیتا در حال انتقال یک پیام بوده  و الزاما بار آن بر دوش زبان است . اینکه  متقابلا می توان نوعی رفتار غیر متعارف در محور هم نشینی را مشاهده کرد، معادله قبلی را تحت الشعاع قرار می دهد.

اکنون و در این زمان دستاوردهای انسانی و فکری بشر نیز نادیده گرفته نمی شوند و این تلفیق یعنی کشف رابطه های جدید

سیستم های خود سامانگر/ خود روایت گر / معنا ساز / سیستم های پیش برنده و ... در این کار به مدد شعر می آیند.

معلوم است که وقتی به گفتگو با سهراب  می نشیند، او را دور می زند، از او عبور می کند و از کفش به انگشت می رسد و آن را در امتداد اثر متحول می نماید.

جیغ هایی که پشت سر هم در اتاق زایمان بلند تر

از این بلایی که آدم سرش درآورده

زمین جای نشستن ندارد

شگردی که به این سطرها رسیده است، در نقد جهانی سازی و در تقابل با یکسان سازی های رایج،  ابتدا  جمعیت و توده ها را به عنوان دنباله رو و بعضا سرگرم به بازی های مختلف و در مقطع دیگر مجددا  به بازی جهانی شدن (که استفاده ای ابزاری ست ) بازنمائی کرده و روند انتقادی را پیش برده است.  مثلا:

من هنوز نمی دانم با بلیط شهرداری

چقدر به دربی پاییز نزدیکم

نابودی زمین پیامد جنگی است که از وضعیت کنونی جهان بر می آید  که ناتوانی و عدم تحمل زمین را با شاعرانگی شرقی  " دیگر زمین حرفی برای رقصیدن  ندارد ! "  بیان کرد.

جنگ جدیدی در تقویم نوشته

نارجک های تازه / مین های از آب گذشته

و انگشتانی که لخت لخت / باید از مقابلم رژه بروند

 برو / برو  ........... که رفتم!

دیگر زمین حرفی برای رقصیدن  ندارد !

ممکن است اشعار از این دست طولانی به نظر بیایند اما بدیهی است از یک سر وارد تونلی می شویم که در آن با اتفاقات متعدد وحشت و لذت و ... روبرو شده و از سوی دیگر خارج می شویم. هیجان گذر از این تونل  باعث می شود یکبار دیگر آن را تجربه کنیم البته این بار با تردید. این همان فرآیندی ست که منتهی به لذت می شود.

اینگونه متون نه تنها در چارچوب یک تفکر و نحله یا نظریه های موجود، محدود نیستند  بلکه مضاف بر آنها ظرفیت تازه ای را از شعر فارسی نمایان می کنند. سهل الوصول نیستند اما قاعدتا دلچسب و عمیق اند.

باور من این است که هیچ شعر و هیچ دستاوردی از بشر در زمینه های ادبی بدون نقص نیست اما اتکا به شیوه های تجربه شده عموما در جا زدن را در پی دارد و ارتعاش را نوعی تکانه تازه در برون رفت از سکون می بینم، بدون تعصب به کامل و بی نقص بودن آن. اما رو به پیش و متغیر است .

 

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم شهریور 1389ساعت 9:19  توسط مدیریت وبلاگ  |