|
از زبانشناسی ساختگرا تا روايت شناسی
انديشه در باب زبان آدمی و رابطه آن با واقعيت، از مسائلی است که از ديرباز ذهن آدمی را درگير خود ساخته است و رد آن را تا انديشه های کهنی چون تفکر افلاطون نيز می توان بازشناخت. اما ظهور اين پارادايم معرفتی به صورت رشته ای مستقل و تخصصی در قرن نوزدهم تحقق يافت. فردينان دوسوسور، با کتاب "درس زبان شناسی همگانی" نقش بسيار مهمی در تحولات علم زبانشناسی جديد داشت؛ او زبانشناسی را علمی می داند که هدف آن، زبان در خود و برای خود است و از اين رو، معنا را درون خود زبان می داند و نه بيرون از آن. هر جمله را از حيث معنايی و گرامری می توان به صورت فی نفسه بررسی نمود، بی آنکه برای معنادار بودنش نيازمند ارجاع به عالم خارج باشد. ديگران اما، ارجاع صادق هر عبارت به عالم خارج را معيار راستی و صدق آن عبارت شمردند و با قائل شدن به نقش مصداق بيرونی در حقيقت هر عبارت، حرکت به جانب تحليل گفتمانی از زبان را تسهيل نمودند. با گذشت زمان و در سير اين حرکت، اختلافاتی در آرای انديشمندان پديد آمد. برای مثال، بارت زبان شناسی را مقدم بر نشانه شناسی می دانست و بر آن بود که ما در برخورد با هر نشانه هم، نخست آن را در ذهن خود به يک کلام تبديل می کنيم تا برای ما قابل فهم گردد و از اين رو، زبان ناگزير نخستين کانال ارتباطی ما با هر نشانه است. اين در مقابل رای سوسور قرار دارد که اولويت را به نشانه شناسی مي داد و زبانشناسی را تنها يکی از شاخه های آن تلقی مي کرد. در اين ميان گروهی هم در خارج از هر دو اين آرا قرار مي گيرند. اما نکته مهم در اينجا نه خود اين اختلافات، که نتايج حاصل از آنها در حيطه زبانشناسی است. توجه به اين عوامل، افق اين علم را وسعت بيشتری بخشيد و موجب ظهور رهيافت های تازه ای چون زبانشناسی_روانکاوی، و زبانشناسی_جامعه شناسی شد و مهمتر از همه، "زبانشناسی در عمل" (pragmatique) که دقيقا همان چیزيست که ما از معنای گفتمانی مراد می کنيم. يعنی تلاش برای خروج از معنای يخ زده متن و تحليل آن در بافت و بستر معنايی خاص و منحصر به فردی که داشته است. اما برخی از زبانشناسان چنين رهيافتی را نمی پذيرند، چرا که به باور آنها روش زبان در عمل باعث می شود که عوامل فرا زبانی هم که بسياری از آنها فرمول پذير نيستند در زبان داخل شوند و اينگونه، علمی بودن رهيافت ما در خطر قرار خواهد گرفت. پس به زعم اينان، بهتر آنست که در همان روش سنتی سوسور باقی بمانيم و از قلمرو زبان خارج نشويم. هدف از اين بحث ، اتخاذ هيچ موضعی در قبال اين نزاع نيست و تنها مي خواهيم تا با تبيين اين حرکت، به يادگيری يک روش علمی در خوانش متون برسيم؛ گرچه می پذيريم که هر روشی الزاما برآمده از يک نگاه معرفتی است که بستر ظهور آن است و بنابراين، رهيافت روشی ما نيز يک معرفت شناسی خاص در پس خويش دارد. با اين حال، آنچه برای ما مهم ست تبيين روش تحليل گفتمانی است . این روش حرکت از عبارت به گفته است؛ عبارت همان است که معنايي يخ زده از آن مراد مي کنيم و گفته، همين عبارت است، آنگاه که در درون بافت قرار می گيرد و تبديل به روايتی پويای قرارگرفته در بافت می شود. اين تغيير را با عبارات ديگری چون حرکت از معنا در زبان به معنا در عمل، و حرکت از گفته گونه ای به گفته موقعيتی نيز می توان توصيف کرد. معنا در نقطه آغازين اين حرکت که همان سنت سوسوری است، همواره قابل پيش بينی، از پيش متعين، و غير فردی است؛ چرا که در اين رهيافت، خواننده متن از پيش فرمول هايی جامد در اختيار دارد که معنايی کلی و گونه ای از هر عبارت به دست مي دهند. معنای در بافت اما، منحصر به خويش و تکرار ناپذير است و از اين رو، فهم معنای آن تنها با تحليل گفتمانی امکانپذير خواهد بود که مي کوشد تا تمام عوامل موثر در تعین این معنا را تا حد امکان در نظر گیرد. در توضیح مختصر معنای گفتمان و نحوه ظهور آن در ساحت زبانشناسی، باید به این مطلب اشاره کرد که رهیافتهای نخستین زبانشناسی کار را با عبارت آغاز می کردند و بعد، در چارچوب همین عبارت کوتاه، به بررسی روابط گرامری و زبانی می پرداختند تا به معنا برسند. اما بعدها و در مسیر گفتمانی شدن تحلیل، کوشیدند تا واحد مطالعاتی را بزرگتر کنند و از این رو، دیگر نه روی تک عبارت، که در گستره یک بند، یک بخش و یک کتاب کار کردند. با این حساب، کل نشانه های دیداری و کلامی در حیطه این تحلیل قرار گرفتند و این خود، ممیزه دیگر این رهیافت را اینگونه رقم زد: برخلاف دو رهیافت زبانشناسی و نشانه شناسی که به ترتیب روی نشانه های کلامی و دیداری تاکید می کنند، مکتب تحلیل گفتمانی هر دو اینها را در هم ادغام می کند و در تحلیل های خود مورد توجه قرار می دهد و بر آنست که این دو با هم یک گفتمان را برساخته اند که تولیدکننده معناست و باید در کلیت خویش تحلیل شود. البته هدف به کارگیری این فرمول در ساحت روایت شناسی است. در راستای توضیح عینی کارکرد روش تحلیل گفتمانی، می توان نخست به توضیح معنای نشانه در زبانشناسی پرداخت و با اتخاذ تعریف سوسور از نشانه، آنرا نظامی دانست که دارای یک رابطه درونی و یک رابطه بیرونی است؛ نشانه را نظام می خوانیم، از آن رو که دست کم برساخته از دو مولفه دال و مدلول است که رابطه ای درونی با هم دارند و برسازنده معنایند و از دیگر سو، قرار گرفتن چند نشانه در کنار هم و با رابطه ای بیرونی، تشکیل دهنده یک عبارت معنادار است. به زعم سوسور، وجود همین دو مولفه برای برساختن نشانه کفایت می کند و در ضمن، مدلول یک دال در هر نشانه، نه مصداق عینی و بیرونی آن، که یک مفهوم کلی ذهنی است؛ مفهومی که حاصل انتزاع عقلی است و هر تجربه تازه حسی را نیز تنها در قالب آن، و با قرار دادن آن مصداق بیرونی در ذیل آن است که ادراک می کنیم؛ از این رو چنانکه پیشتر گفته شد، معنا در نگاه سوسور در درون خود زبان بوده و خارج از آن وجود ندارد. بعدها مصداق (مرجع بیرونی) نیز به این فرمول اصلی وارد شد و با خروج از درون ذهن و پیوند دادن آن به عالم عینی و متغیر بیرون، چارچوب تازه ای به دست داد که مبنای کار تحلیلگران گفتمانی قرار گرفت. در پایان به ارائه چند مثال عینی از به کارگیری این روش پرداخته تا به نحوه استخراج واجها و تکواژها در دو متن مسجد و کلیسا بپردازد. واج؛کوچکترین واحد تمییز دهنده معناست که خود معنا ندارد. چنانکه مثلا تغییر تکواژ در واژه های بار، کار و مار، باعث تغییر معنا و تولید معنای تازه شده است. تکواژ اما، کوچکترین واحد معنایی است. اهمیت استخراج این واحدها در دریافت معنا از آنرو است که این کار، ممیزه قوای زبانی انسان است. سایر حیوانات البته دارای قوه زبان هستند، اما نیروی کنار هم گذاشتن این واحدها و تولید کلمه و عبارت را ندارند و تفاوت زبان انسان و حیوان در همین توان ترکیب نهفته است. بنابراین، فهم روش انسانی دریافت معنا، مستلزم دریافت اینها در هر مورد است. اما روش کار به این صورت است: اگر از خود بپرسیم که تفاوت بین مسجد و کلیسا در چیست، در مقام پاسخ به دنبال ممیزات هر یک خواهیم گشت و از خود می پرسیم که آیا مثلا مناره یا صحن داشتن لازمه معنای مسجد است یا خیر. تامل در باره مسجدهایی که می شناسیم، پاسخ منفی به این سوال می دهد و در ادامه این کاستن عناصر زائد قابل حذف، در نهایت به دو عنصر ثابت حذف ناشدنی می رسیم: کنشگر نمازگزار، قبله، و البته جهت خاص میان این دو. این همان کوچکترین واحدی معنایی است که به طور درونی و بدون ارجاع به خارج، از مسجد دریافتیم. اما اگر آنرا در بافت شهری و در ارتباط با کلیسا در نظر بگیریم، می بینیم که هر دو این مولفه های اصلی مسجد در معنای ثابت کلیسا هم حضور دارند و از این رو، باید به کشف ممیزات این دو بنا بپردازیم. پس در ادامه همین روش، این بار به کمینه سازی عناصر تشکیل دهنده کلیسا می پردازیم و در نهایت می بینیم که در کلیسا و برخلاف مسجد، مومن نمازگزار رو به قبله ثابتی نمی ایستد و جهت خود و صلیب را میتواند تغییر دهد. این واحدهای معنایی متفاوت، واجهایی هستند که اینگونه، باعث تمایز میان این دو پدیدار شده اند و در ضمن و در قالب این روش، تعریف اصلی هر یک را هم به دست داده اند.
منبع:http://www.honar.ac.ir/naghshejahanart/article.aspx?id=73 |+| نوشته شده توسط مدیریت وبلاگ در شنبه پانزدهم فروردین 1388 و ساعت 0:18 |
|

